به نظر شما یک کلمه یک واژه یا حتی یک واج... حقیقت رو میگه ؟
سوالی که مدتهاست من رو درگیر خودش کرده...
به نظر شما کسی که خودش رو میکشه...نه فیزیکی بلکه روحی...
امکان زنده شدنش هست ؟
یک لحظه دنیا رو تصور کنید که هیچ و هیچ کلمه یا واژه ای نبود...
همه با احساسشون ارتباط برقرار میکردند...
به نظر شما اون موقع هم احساس میتونست دروغ بگه ؟
تا حالا شده چیزی یا کسی بهت زندگی رو ...
یاد آوری کنه ؟
تا حالا دقت کردین همه چیز توی نقطه اوج تمام میشه ؟
شاید چون ما تو نقطه اوج تسلیم میشیم !
تو نقطه اوج یادمون میره...
همیشه وقتی که دلم خیلی میگیره...
خیلی دل تنگ میشم...
با خودم میگم فرزاد ... دنیایی تو کهنه شده... مرده !
دنیا دیگه عوض شده تو همین مدت کم همه چیز عوض شده...
یا باید خودت همراهشون بمیری...یا به دنیای جدید عادت کنی...
یا...
شاید...
بشه که دنیایی قدیم خودت رو توی همین دنیا ببینی...
-------------------------------------------------------------------
این شعر هم تقدیم به یه دوست مهربون که این روزا دلش گرفته...
غصه نخور مسافر این جا ما هم غریبیم
از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز
نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز!
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست
این جا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت
فدای برق نازه اون چشمای قشنگت
غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری
من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری
غصه نخورمسافر بازم میای به زودی
ما رو بگم چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
از دل تو می دونم هیچ کس خبر نداره
غصه نخور مسافر همیشه این جوری نیست
همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست
غصه نخور مسافر غصه کار گلها نیست
سفر یه امتحانه به جونه تو بلا نیست
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی
در آرزوی روزی که بیای و بمونی.....