سلام...
این یک ماه اخیر همه چیز با هم قاطی شده... نمیدونم کیم... کجام...
اصلا چرا تو این مسیر افتادم...
چرا این همه اتفاق جور وا جور توی این یک سال افتاد که به دوام
هیچ کدوم فکر نکردم...اصلا به این فکر نکردم که بخوام نگه شون دارم...
انگار تنها چیزی که برام مهم بود نگه داشتن تو بود
که وقتی نشد دیگه هیچ چیز مهم نبود ! واقعا هم هیچ چیز به زیبایی
اون روزها نبود...هیچ چیز به زیبایی بودن نبود... دلم برای دوستان اون
موقع خیلی تنگ شده ! برای همه تون که چهره هاتون مثل یک قطار داره
از جلوی چشمم در میشه ! همه اون شکوه همه اون اقتدار که یک
روزی داشتیم و الان فقط یک خاطره شده ! آ آ آ آ ی ی ی... شکایت نمیکنم !
نه اصلا...
دارم خاطراتم رو مرور میکنم ! همه داشته ها و نداشته های قبل رو ریختم دور...
تا تنهایی و بدون هیچ "ما" ای دوباره بسازم ! حق با تو بود توی تنهایی
هیچ چیز به دست نمیاد هیچی... یک سال و نیم که دارم زور میزنم به
این در میزنم به اون در میزنم... فایده ای نداشت درسته ! پس برمیگردم به قبل...
به همون روزا به همون حس ها... به همون عاشقانه...
همه اون چیزهای قشنگ همه اون حس ها... همه و همه...
پس دوباره میگویم...
به نام خداوند جان و خرد ، کزین برتر اندیشه برنگذرد...
به امید رسیدن ، ماندن ، تازه شدن، دوباره از نو...
پ.ن 1 = از این لحظه همگی نظرات تایید میشوند اگر نظری خصوصی دارید
یک "*" اول نظر بگذارید یا بگید که خصوصی هستش !
پ.ن2 =از این به بعد سعی میشود که دست نوشته ها و شعرهای خودم
رو توی وبلاگ بگذارم به جهت تمرین برگشت احساس های عاشقانه !
پ.ن3= به قول این جوکر توی بازگشت بتن بود خیلی وقت پیش میدیدم میگفت
Why So Serious
پ.ن4 = یک هدف پیدا کردم ! میخوام برم به خونه !
پ.ن5= دوستت دارم ! بیشتر از دیروز ، کمتر از فردا...