گفتی
دیدی
دیدی چه ساده و چه به سادگی
از شب و ماه و ستاره گفتیم و از هم گذشتیم
دیدی هیچ کس از ما با ما نبود
گفتم آره
می دانم خوب
گفتی
من از خوشید و تو از ماه گفتی
همه هر چه داشتیم رو کردیم و به عشق باختیم روزگار را
بابایی
من همیشه می خواتسم
عشق را در کنار زندگی داشته باشم
تو و من
من و تو
خودمان را به زندگی بگوییم
گفتم
می گوئیم دخترم
امان بده
گفتی
چه روزها و چه شبهایی که از شما می خواستم
التماس می کردم
بابایی
به زندگی فکر کن
به آنچه که در کمین ما نشسته است
تند و جاری و سر کش
هی می گفتم بابایی
برای یکی و یگانه شدن
بایستی که ما
آبروی عشق را نگه بداریم
چه روزهایی و چه شبهایی که از دست شد
گفتم
آن روزهایی که رفتند
و آن شبهایی که جان و نهادیم در پستوی دل
حکایت دل ما بود